تبليغاتX
حرفهايي از سر دلتنگي
اتاقي در حومه خاطره
 
هوا سرد و هوای دلم سردتر!ملول و سرگشته در هزار توی زندگی!جایی که همه چیز چون وعده های کودکی خیلی زود پوچ می شود خیلی زود!

حالمان خیلی بد است!خیلی بدتر از آنچه تصورش را بکنی !بدجوری هوای کودکی بازرفته را کرده است جایی که دلمان جای کینه نبود ولی افسوس شور و شوق کودکی برنگردد دریغا!

آنقدر خسته دلم که انگار هزار سال عمر کرده ام و به یک جاودانگی حماقت آمیز رسیده ام یک نامیرایی پر از تعفن!ولی باز این کاروان عمر است که بی هیچ راندمانی بسرعت می گذرد من  در آستانه هزار و یکمین سالروز تولدم به شهری کوچک فکر می کنم که هیچ خشت و دیوارش ،کوچه پس کوچه اش،جوی و گندابش  نیست که مرا به یاد کودکی معصومانه نیندازد.

مادر نگفته بودی دنیای آدم بزرگها پر از دوز و کلک و دروغ و کلاهبرداری و بشدت مادی ست!نگفته بودی مادر!

در فیلم طبل حلبی پسرکی سه ساله وجود دارد که یک روز تصمیم می گیرد بزرگ نشود و تا آخر عمر سه ساله باقی می ماند همانگونه کوچک و بی ریا هر چند که هر سال یکسال بر عمرش اضافه می شود ولی قد و وزن همان است که بود ما ان پسرک طبل حلبی هم نشدیم وا اسفا... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:0  توسط حميد رستمي  |