حالمان خیلی بد است!خیلی بدتر از آنچه تصورش را بکنی !بدجوری هوای کودکی بازرفته را کرده است جایی که دلمان جای کینه نبود ولی افسوس شور و شوق کودکی برنگردد دریغا!
آنقدر خسته دلم که انگار هزار سال عمر کرده ام و به یک جاودانگی حماقت آمیز رسیده ام یک نامیرایی پر از تعفن!ولی باز این کاروان عمر است که بی هیچ راندمانی بسرعت می گذرد من در آستانه هزار و یکمین سالروز تولدم به شهری کوچک فکر می کنم که هیچ خشت و دیوارش ،کوچه پس کوچه اش،جوی و گندابش نیست که مرا به یاد کودکی معصومانه نیندازد.
مادر نگفته بودی دنیای آدم بزرگها پر از دوز و کلک و دروغ و کلاهبرداری و بشدت مادی ست!نگفته بودی مادر!
در فیلم طبل حلبی پسرکی سه ساله وجود دارد که یک روز تصمیم می گیرد بزرگ نشود و تا آخر عمر سه ساله باقی می ماند همانگونه کوچک و بی ریا هر چند که هر سال یکسال بر عمرش اضافه می شود ولی قد و وزن همان است که بود ما ان پسرک طبل حلبی هم نشدیم وا اسفا...