این یک واقعیت تلخ است که در چند ساله اخیر بزرگترین ضربات جبران ناپذیر را بر پیکره نحیف اصلاحات نه محافظه کاران و اصولگرایان که شیخ مهدی کروبی و طیف نزدیک به وی وارد کرده اند و در یک نا هماهنگی آشکار با مطالبات اصلاح گرایانه اسب خویش رانده و در تلاش هستند تا از نمد سیاست کلاهی برای خویش ببافند و تمام منافع جمعی را با فوائد شخصی تاخت زنند.
نمی توان فراموش کرد دهن کجی آشکار کروبی به تصمیمات جمعی اصلاح طلبان در موسم انتخابات ریاست جمهوری ۸۴ را که به تنهایی اصلاحات را به نام خود مصادره کرده و دیگران را تندرو نامید و با شعار های پنجاه هزار تومانی که روی دیگر سکه احمدی نژاد و شعارهای پوپولیستی اش محسوب می شد موجبات شکست اصلاحات را پدید آورد .یا همین سال پیش در موسم انتخابات مجلس با تائید عملکرد شورای نگهبان و مصاحبه های پی در پی و زدن حرفهای سوتفاهم برانگیز گزک به دست رقیب می داد.
کم کم که به موسم انتخابات ریاست جمهوری نزدیک می شویم محافل رسانه یی جناح حاکم با تشخیص نقطه ضعف اصلاحات باز هم به سراغ شیخ مهدی رفته و هر روزه مصاحبه های از او کار می کنند که زمینه های عدم اجماع در جبهه اصلاحات را تقویت کنند.آنها نیک می دانند که با هندوانه گذاشتن زیر بغل شیخ او را وادار به کاندیداتوری خواهند کرد و این یعنی عدم حضور خاتمی ،که در نهایت مقصود آنها بر آورده شده است.
نگاهی اجمالی به صفحه اول روزنامه کیهان و برنامه ۲۰.۳۰شبکه دوم دقیقا"موید این موضوع است.
رمان "سمفونی مردگان"اثر عباس معروفی را بالاخره خواندم و تمام کردم و افسوس روزهای را خوردم که با بی مهری تمام کارهای جانبی دیگر را به خواندن این رمان ترجیح دادم .رمان خیلی تاثیرگذاری بود که ابتدا به خاطر اسم عباس معروفی شروع به خواندنش کردم و وقتی متوجه شدم که مکان وقوع داستان اردبیل قدیم لست مشتاقتر شدم وکمی که جلو رفتم این فقط خود کتاب و شخصیت جاودان آیدین بود که ترغیبم کرد در اولین فرصت تمامش کنم.
"ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده،در ساعت پنج ونیم بعد از ظهر تیر ماه سال۱۳۲۵ .ساعت سر در کلیسا سالها پیش از کار افتاده بود و اورهان را مردی با خود برده است،اما زمان همچنان می گردد و ویرانی به بار می آورد.
سمفونی مردگان ،رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی ،حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابند،در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت ،و با این همه پرسش برخاسته از این متن تا همیشه برپاست ،پرسشی که پاسخ در خلوت تک تک مخاطبان را می طلبد :
کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است ،روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش در آورده ایم ،به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم .کدام یک از ما؟"
این روزها برخی از دوستان که ادعاهای اصلاح طلبانه اشان گوش فلک را کر کرده جوری با قضیه ریاست مجلس برخورد می کنند که انگار علی لاریجانی آخر اصلاحات بوده و ما نمی دانستیم غافل از اینکه تعویض مهره یی ساده در راس هرم مجلس رخ داده که معنی و مفهوم آن بی کفایتی حداد و پایان عصر حدادیسم بوده و لاغیر و الا چه کسی که نداند جناب لاریجانی داماد مرحوم مرتضی مطهری که یکی از امین ترین مدیران نظام می یاشد در این شانزده سال اخیر در حساس ترین پستها مشغول بوده و یک لحظه از محافظه کاری مفرط دست بر نداشته چه آن زمان که وزیر ارشاد بعد از خاتمی بود و چه ان هنگام که در صدا و سیما مشغول تحمیق مردم شد و با شعار ازدیاد شبکه ها تا توانست کمر اصلاحات را شکست تا مردم مطمئن شوند چیزی که به دنبالش می گشتند و به خاطر آن به سید محمد خاتمی رای داده اند اسم اش اصلاحات نیست.
چه کسی می تواند برنامه چراغ و شوهای تبلیغاتی سیاسی برلین و کوی دانشگاه وبقیه را فراموش کند چه کسی می تواند از یاد ببرد برنامه هایی که چپ و راست از مشکلات اقتصادی مردم می نالیدند و می گفتند که سیاست آفت اقتصاد حالا کجایند آن اساتید و اهل و فن که در مورد شلم شوربای حال حاضر از خود نظریه صادر کنند.
این جناب که سه سال گذشته در انتخابات ریاست جمهوری خودش را روی باسکول وزن کرد و دریافت که با تمام حمایتهای محافظه کاران در کل کشور یک و نیم میلیون رای دارد ولی سر وکله زدن با رئیس دولت بخت به خواب رفته اش را بیدار کرد تا ما امروز بساط جشن و شادی فراهم کنیم.
واقعا"حداد در آن اندازه از وزانت بود که ما باید برای سقوط امپراتوری اش این همه دست افشانی کنیم مگر نه اینکه کل مجلس دست باهنر بوده و الان هم هست پس تفاوت چندانی در اصل قضیه پیش نمی آید . می ماند آن وعده یی که حدادعادل در ابتدای تشکیل مجلس هفتم داده بود مبنی بر تبدیل ایران به ژاپن اسلامی که ان هم به حول و قوه الهی تکذیب کردند تا مشغول الذمه کسی نباشند اگر هم زیاد اصرار کنید احتمالا" منظور ایشان به قول دکتر پیر موذن گابن اسلامی بوده و نه ژاپن.
فقط این می ماند که بگویم واقعا" اعجاب تاریخ و کفاف عمر با هیچ چیز برابری نمی کند چرا که همین چهار سال پیش در همین روزها بود که همین جناب در اواخر عمر مجلس ششم میکروفون دستشان گرفتند و از مردم نجیب ایران خواستند تا دو سه روز هم مجلس همیشه متشنج ششم را تحمل کنند تا با اتمام دوره اشان در مجلس هفتم نشان بدهند وکالت مردم را.وعمر کفاف داد و دیدیم و برای ایندگان خواهیم گفت:"یک نفر که قبلا" کتاب تعلیمات اجتماعی دوران راهنمایی ما را می نگاشت دلیلی ندارد که یک رئیس مجلس خوب هم باشد !
در جمهوری آذربایجان همه ساله مسابقات موسیقی سنتی(موقام)برگزار می شود که بعد از دورهای مقدماتی طی هفته های متمادی برگزیدگان در دستگاهها و مایه های مختلف اشعار شاعران بزرگ ترک را اجرا می کنند و به صورت جز به جز از سوی هیات داورانی متشکل از بزرگان موسیقی موقام مورد داوری قرار می گیرند این مسابقات در سطح زیر سی سال برگزار می شود.
نکته قابل ذکر در مورد مسابقات سال ۲۰۰۷ این است که یک طفل ۱۰ساله به اسم علم الدین ابراهیم اف توانست با به دست آوردن حداکثر امتیازات در مصاف با رقیبانی که همگی بزرگتر و با تجربه تر از او هستند به مقام اول دست پیدا بکند.
صدای بشدت داودی و ملکوتی علم الدین این روزها سوژه بلوتوث بازان در مناطق ترک هست .او آنقدر در رعایت ردیف ها و مایه ها از خود تبحر نشان می دهد که غیر قابل باور است .اصلا" چگونه ممکن است که فردی در این سن و سال بتواند این همه نکته های ظریف را به به خاطر بسپارد و اجرا کند چیزی شبیه معجزه است.جایی که عارف بابایف خواننده شهیر آذربایجان و یکی از داوران این مسابقات شجاعانه به آن اعتراف می کند:"علم الدین اگر تو به ما فحش هم بگویی حق داری چیزی که ما بعد از پنجاه شصت سال گمان می کنیم به دست آورده ایم تو همینک داری خداوند تو را از بلا نگه دارد و صدایت را تغییر ندهد تو امید موسیقی آذر بایجان هستی!"و درست با همین استدلال است که عارف می گوید که انگار در درون این یک ادم بزرگ با پنجاه سال تجربه پنهان شده است وآقاخان عبدالله یف دیگر خواننده مشهور و عضو هیات داوران اعلام می کند که انگار علم الدین یکبار دنیا را زیسته است و بار دومش است که متولد می شود.
اگر صدای علم الدین را نشنیده اید حتما" در اولین فرصت پیدایش کنید تا هم یک معجزه را به چشم ببینید و هم این که از یک صدای بشدت دلنشین و صوتی داوودی لذت ببرید.
فیلم تصادف ساخته پل هگیس را که یکی دو سال پیش در مراسم اسکار کلی خبر ساز شده بودم را دیدم . جدای از آنکه ساختارش تقریبا" مشابه "بابل"،"کوچه میداک"و حتی "تقاطع "خودمان دارد از نظر مفهومی هم منحصر به فرد جلوه می کرد.
آدمهای فیلم از مناطق مختلف دنیا در شهری آمریکایی جمع شده اند تا به یک همزیستی مسالمت آمیز دست پیدا کنند که به نوعی استعاره از دنیای امروزی و برداشته شدن مرزهای جغرافیایی ست.در فیلم آدمهایی از سفید و سیاه حضور دارند از ایران و عراق و کره گرفته تا شهروندان خود آمریکا که در یک ذهنیت منفی که هم دارند گرفتار شده و سرناسازگاری با هم دارند ولی نکته جالب ماجرا اینجاست که همه آدمهای موجود در طول داستان یک کار خوب انجام می دهند و یک کار بد و این بعنی آدمها خاکستری هستند و در مواقع مختلف واکنشهای متفاوتی از خود بروز می دهند.
همان پلیس نژاد پرستی که می خواهد از زن سیاهپوست سوئ استفاده کرده و او را دستمالی کند در چند صحنه بعد با به خطر انداختن جانش جان همان زن را از مرگ حتمی نجات می دهد و به همین ترتیب سایر قهرمانان داستان.
تصادف یک فیلم چند ملیتی خوب است که هم در کارگردانی و روایت قصه کارش را هوشمندانه ادامه می دهد و هم اینکه از بازیهای قابل توجه بهره می گیرد.

باز هم همان بازی همیشگی شروع می شود. با همان سناریو و به احتمال قریب به یقین با همان پایان.اولین بار در بهار و تابستان ۱۳۷۵بود که نیروهای چپ اسلامی دور مانده از ساختار قدرت ایران تنها شانس بازگشت به قدرت را در ریاست جمهوری میر حسین موسوی آخرین نخست وزیر تاریخ ایران دیدند و خواستگاران بسیاری را روانه منزل موسوی کردند تا بعد از گرفتن جواب مثبت به تهیه مقدمات سور و سات بیندیشند اما از پشت پرده چنان فشارهای به پروژه وارد شد که در پائیز همان سال مهندس موسوی انصراف قطعی خود را از نامزدی اعلام کرد.
بار دوم همین چهار سال پیش بود که وقتی دوره هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی رو به پایان بود تلاشهای گروههای سیاسی چپ برای به صحنه آوردن موسوی بی نتیجه ماند تا اصلاح طلبان تنها شانس باقیماندن در قدرت را از دست بدهند . بعدها کاشف به عمل آمد که موسوی درخواست یک شبکه تلویزیونی و همچنین اختیار داری نیروی انتظامی را شرط شرکت در انتخابات عنوان کرد تا عملا" رخت خویش از ورطه مبارزات انتخاباتی بیرون کشد.
با همه اینها این روزها باز هم همان حرفهای تکراری چهار سال قبل و دوازده سال قبل در مورد موسوی زده میشود و به نظر می رسد که همه اینها از نداشتن گزینه مناسب برای انتخابات پیشرو باشد گزینه یی که هم بتواند از فیلتر نظام عبور کند و هم از مقبولیت اجتماعی برخوردا باشد.
موسوی نشان داده است که آدم ریسک پذیری نیست و در این سالها خاصیت عافیت طلبی اش باعث شده است که دست کم حاکمیت چهار ساله احمدی نژاد را تحمل کنیم و وضعیت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشور این قدر وخیم باشد.او همیشه یک رئیس جمهور بالقوه بوده و به نظر نمی رسد بخواهد این قوه را به فعل تبدیل کند هر چند که هشت سال نخست وزیری در دوران جنگ چنان نامی خوش از او در اذهان باقی گذاشته که خیلی راحت کسب رای بالا را حدس زد.
دوستعلی خان یا به قول اسدالله میرزا در سریال دائی جان ناپلئون دوستعلی خره مردک هیز طماع چشم چران هم در گذشت تا گناه سانفراسیسکو نرفتن اش با فرخ لقا خانوم را این چنین بپردازد.
اسماعیل داورفر که یک عمر نقش آدمهای بشدت طماع و پول دوست را بازی می کرد و با دائی جان ناپلئون به شهرتی ایران گیر دست یافته بود دو روز پیش درگذشت.وی که هنگام مرگ ۷۶ سال داشت مدتی بود که از بیماری سرطان رنج می برد.
اسماعیل داورفر دارای دیپلم هنرستان هنرپیشگی بود، هنرستانی که بازیگرانی بسیاری مانند نصرت کریمی، مصطفی اسکویی، عزت الله انتظامی، علی نصیریان و... را به دنیای نمایش و بازیگری معرفی کرده است که هرکدام جایگاه ویژه ای در این عرصه پیدا کرده اند.
او هم چنین از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران مدرک لیسانس گرفت و دارای دیپلم مدرسه تئاتر کالیفرنیا و مدرسه الیزابت هالووی بود و مدرک معادل دکترا در رشته بازیگری را از وزارت ارشاد اسلامی گرفت.
اسماعیل داورفر پس از فارغ التحصیلی از هنرستان هنرپیشگی به طور آزاد با گروه مروارید، پاسارگاد و گروه هنر ملی همکاری کرد و سپس در سال ۱۳۳۹ به استخدام اداره برنامه های تئاتر در آمد و درسال ۱۳۵۹ از آن اداره بازنشسته شد.
از جمله کارهای او در عرصه بازیگری تئاتر می توان به افول، صیادان نوشته اکبر رادی، چوب به دستهای ورزیل نوشته غلامحسین ساعدی، مرده های بی کفن ودفن نوشته ژان پل سارتر، اشباح نوشته هنریک ایبسن،کرگدن نوشته اوژن یونسکو، مرغ دریایی نوشته آنتوان چخوف، سیاه زنگی مرد فرنگی نوشته پرویز کاردان، جعفرخان از فرنگ برگشته نوشته حسن مقدم، مردی که مرده بود و خود نمی دانست نوشته پرویز صیاد، اسب سفید نوشته رکن الدین خسروی، حسن کچل نوشته علی حاتمی و بنگاه تئاترال نوشته علی نصیریان اشاره کرد.
از سریال های تلویزیونی به غیر از دایی جان ناپلئون می توان از خسرو میرزای دوم براساس طرحی از احمد شاملو به کارگردانی نصرت کریمی، دلیران تنگستان به کارگردانی همایون شهنواز، آقای دلار، آژانس دوستی و مثل آباد نام برد.
او در عرصه سینما نیز فعال بود. فیلم های تاتوره و وکیل اول از جمله فیلم های بعد ازانقلاب او هستند و بازی در فیلم آقای هالو به کارگردانی داریوش مهرجویی از کارهای مطرح سینمایی او در کنار فیلم گاو است.
بازی در نمایش های تلویزیونی در پیش و پس از انقلاب نیز به اندازه بخش های دیگر زندگی هنری او قابل توجه است. مازیار و محلل دو اثر از صادق هدایت است که به عنوان بازیگر در نمایش تلویزیونی آن حضور داشته است.
مرحله دوم انتخابات مجلس در میان سکوت و رخوت جامعه برگزار شد تا برگی دیگر از عدم همراهی جامعه با تصمیم سازان به نمایش گذاشته شود جائی که منتخب اول تهران چیزی حدود ۲۶۰هزار را کسب می کند صحبت از حماسه به شوخی شباهت دارد .این باید خیلی دردناک باشد که در شهری با ۶ میلیون واجد شرایط رای دادن ۷۰۰هزار برگ تعرفه صرف شود تا ۱۱عدد نماینده تر و تمیز درست شده و تحویل مجلس گردد تا سرنوشت ۷۰ میلیون نفر را در دست گیرند.
قضیه به تهران و عدم مشارکت همیشگی این شهر خلاصه نمی شود و در دیگر مراکز استانها وضع وخیم تر از این حرفهاست.در رشت نماینده اول شهر فقط توانسته ۳۷ هزار رای کسب کند.در شیراز با ۶۱ هزار رای می توان نماینده شد در آبادان که سه نماینده به مجلس راه یافتند معادله مایوس کننده تر است و هر سه نماینده با چیزی حدود بیست هزار رای به صندلی سبز تکیه زدند.در کرمانشاه با ۲۷ هزار در اصفهان با۶۸و۶۱ هزار رای می شود نماینده شد و در تبریزی که بالای یک میلیون جمعیت دارد نماینده اول شهر فقط ۷۰هزار رای دارد که البته در صحت و سقم آن هم هزاران حرف و حدیث بر جای مانده است.
به نظر می رسد برخی کاندیداها عقلانی ترین شیوه برای راه یافتن به مجلس انتخاب کرده اند:خرید رای!
در بلبشویی که درست شده است داشتن لیاقت و علم و سخن وری چندان به کار نمی آید و با گذشتن از صافی شورای نگهبان خیلی راحت می شود نماینده شد. می گوئید چگونه الان عرض می کنم .تازگی ها مد شده که خرید و فروش رای دست اوپک را از پشت بسته است و با پنج یا شش هزار تومان ناقابل می توان یک عدد رای کاملا" سالم جور کرد. با این حساب وقتی با بیست هزار رای می شود نماینده شد چه نیازی به تبلیغ و شهامت و جسارت با صد میلیون ناقابل که پول یک آپارتمان ۱۰۰ متری در یک شهر کوچک است می شود همان تعداد مورد نیاز رای را ابتیاع کرده و با خیال راحت رفت و خوابید و در روز موعود تعدادی نوجوان پر شور و شوق را اجیر کرد که در کنار حوزه های رای گیری پرسه بزنند و آرای خریداری شده را با خط خوش و دبستانی نوشته و بر صندوق بیندازند.
معامله یی ست سخت نیکو با دوسر سود.از یک سو یارو می رود مجلس و خیلی راحت شرایط خرید آپارتمانهایی با متراژ بالا و دارای سایر مخلفات را پیدا می کند و از سوی دیگر آن فرد فلاکت زده که برای بربری شب محتاج و خجالت زده خانواده است چند روزی فکر نان نمی کند و اجر رای انداختن اش را خیلی زود و به صورت نقدی دریافت می کند و از طرفی نماز چند روزشان را هم برای آخرت ذخیره می کنند چرا که جناب حداد عادل گفته ایستادن در صف رای دادن ثوابش مثل ایستادن در صف نماز است یا چیزی این حول و حوش.
با کمک یکی از دوستان نوار این مصاحبه را چندین بار دیده ام و اعتقاد دارم که اولا" چیز خاصی در این مصاحبه گفته نشده است تا منظر نظر منتقدین مستفاد شده و او متهم به نادیده گرفتن امنیت ملی شود.
به عنوان کسی که همین دوسه ماه پیش مصاحبه یی مفصل در رابطه با مجلس هفتم و دولت نهم با او داشتم اعتقادم بر این است که بیش از هشتاد درصد صحبتهایش بازگویی همان حرفهای مصاحبه اش با مهر اردبیل و البته نطق هایش در مجلس بود که با توجه به وظایف تعریف شده نمایندگی اش نمی توان بر او حرجی قائل شد.
اما مسئله دومی که شاید خیلی مهمتر باشد این قضیه است که چرا باید یک نفر -که دست کم هشت سال نماینده مردم محسوب شده است-در این سطح چنان از تریبونهای رسمی حاکمیت محروم باشد که بخواهد برای رسانیدن حرفش به مردم به رادیو آمریکا متوسل شود. هیچ وقت یادم نمی رود این سخن دکتر در مورد یکی از اعتراض هایش به دولت که با مخالفت غلامعلی حداد عادل رئیس مجلس مواجه شده و میکروفون اش قطع شده بود و دکتر در حالیکه بغض کرده بود می گفت که مادرم از بچگی یک چیزی را به من سفارش کرده و آن هم اینکه وقیت به کسی زورت نرسید او را به حضرت عباس واگذار و آقای حداد من امروز شما را به حضرت عباس وا می گذارم.
به عنوان یک مخاطب شبکه های دولتی ایران در طی این هشت سال -به جز در برهه یی که در مجلس ششم در بحث بودجه به عنوان مخبر کمسیون تلفیق چند باری در تلویزیون رویت شد-در هیچ برنامه یی چه به عنوان نماینده مجلس چه به عنوان یک جراح ممتاز مغز و اعصاب در تلویزیون حضور داشته و به طرح نظرات خود بپردازد.این قضیه البته اکثر همفکران او -که در طیف مقابل سیاستهای صدا و سیمای ایران قرار دارند- را در بر می گیرد و جالب اینکه حتی شبکه سبلان -شبکه استانی اردبیل - هم معمولا" در گزینش نمایندگان برای حضور در برنامه ها و ایراد سخن و ارائه کارنامه بشدت خطی عملکرده و جستجو در آرشیو برنامه های این شبکه برای پیدا کردن عدالت بیهوده است.
با تمام این تفاسیر آیا باید شبکه های خودمان را سرزنش کنیم که استعداد عجیبی در راندن فرزندان این ملت به آغوش بیگانگان دارد یاباید آن نماینده یی را شماتت کنیم که بعد از هشت سال نمایندگی فاقد صلاحیت تشخیص داده شده و از تمام حقوق اجتماعی محروم می شود؟کدامیک؟
ما هر چقدر با این شیخ مهدی کروبی حال نمی کنیم نمی توانیم از این جمله حکیمانه ایشان صرف نظر کنیم او که هنوز هم خود را رئیس جمهور می داند و روزی هزار بار به خاطر آن خواب ناگهانی صبح دم که موجب به باد رفتن آرایش شد خودش را سرزنش می کند چند روز پیش خطاب به محمود احمدی نژاد گفته بود که بعد از اداره جهان اگر فرصت کردی فکری هم برای گوجه فرنگی بکن!
واقعا" این گوجه فرنگی که در شاخصه های اقتصادی ایران تاثیری کمتر از نفت ندارد برای خ.دش داستانی دارد. عرضم به حضور انورتان دیروز با دیدن قیمت ۲۵۰۰ تومانی اش حکم به حرمت تاش تا اطلاع ثانوی دادیم و احساس کردیم در صورت خوردن چنین اشیای گران قیمتی بی درنگ به جرگه مرفهین بی درد خواهیم در آمد ولی ما که فعلا" در طبقه متوسط جامعه سکونت داریم و فعلا" به آن هم افتخار می کنیم چند ماهی به خود سخت می گیریم تا راه حل تازه رئیس دولت را بشنویم که دفعه پیش و در بحران گوجه فرنگی گفته بودند بی خود هیاهو راه نیندازید کدوم ۳۰۰۰تومن همین کوچه ما گوجه ۱۲۰۰ تومن همین دیروز گرفتم.
واقعا" آدم بعضی مواقع می خواهد حتما" کاری دست خودش بدهد آخر پدر من ایران که خودش تولید کنند این طلای سرخ -البته به جناب زعفران توهین نشود-محسوب می شود و هر تابستان بیچاره کشاورزان مغان مجبور می شوند هزار تن از محصولاتشان را بریزند بیرون و یا اینکه از قرار کیلویی ۵۰ تومن وارد بازار کنند و یک چشم اشک و یک چشم خسته از یک سال تلاش چند ماه بعد مجبور شوند با قیمتی بالغ بر ۵۰ برابر آن را خریداری کنند.
مگر هنوز در این کشور امکاناتی نظیر سردخانه و نگه داشتن میوه جات برای روزهای مبادا احداث نشده است که ما باید وقتی کشاورز مغانی می فروشد از او ۵۰ تومن بخریم و چند ماه بعد از فلان کشور خارجی با ۲۰۰۰ تومن .مگر صنعت کشاورزی گلخانه یی خیلی پیچیده تر از انرژی هسته یی ست که نمی توانیم در این کشور برای مصرف چند ماه برنامه ریزی کنیم.خلاصه آدم می ماند با یک بام و چند هوا!

اخراج وزیر کشور از کابینه در حالی صورت می گیرد که سه هفته از انتخابات مجلس هشتم می گذرد و هنوز مرحله دومش در خیلی حوزه ها باقی ست. پور محمدی که به دلیل سبقه امنیتی از همان ابتدا مخالفان زیادی داشت در حالی از کار برکنار می شود که رئیس دولت یا از برگزاری انتخابات توس او راضیست و بدلیل پایان تاریخ مصرف اش او را بیکار می کند و یا اینکه عملکردش در انتخابات مقبول طبع دولتیان واقع نشده که یکباره مجبور به ترک وزارت شده است.

از سوی دیگر از همان ابتدا اقتصاددانان زیادی با سیاستهای اقتصادی احمدی نژاد مخالف بودند و تمام ان مخالفتها از سوی دولت حاوی بغضهای سرچشمه گرفته از برخورد سیاسی این اساتید ذکر شد ولی بلافاصله رئیس بانک مرکزی از کار برکنار شد و اینک هم وزیر اقتصاد وبا همه اینها رئیس دولت باز پشت تریبون قرارمیگیرد و از جراحی اقتصادی دم می زندو هنوز خیال می کند دوران تبلیغات انتخاباتی ست غافل از اینکه این اقتصاد بشدن متورم نیاز به جراحی ندارد بلکه محتاج سزارین است.
به نطر می رسد احمدی نژاد دست کم به یکی از وعده هایش مبنی بر کابینه هفتاد میلیونی عمل کند و اگر همه هفتاد میلیون هم نتوانند وارد کابینه شوند دست کم هفتاد نفرشان را تا پایان دوره چهار ساله اش وارد کابینه کند.البته در این میان باید به روح واژه های مثل تثبیت مدیریت و کلماتی مشابه طلب آمرزش کنیم.خدا رحمت کند.
عکس برهنه رومینا(رمینا) گشتاسپی دختر ایرانی بر روی جلد یک مجله اسپانیایی در چند روز اخیر حسابی سر و صدا بر پا کرده است عکسها را می توانید اینجا ببینید.
این دختر خانم ۳۲ ساله هشت سال پیش برای تحصیل به اسپانیا رفته است و امروز با پشت سر گذاشتن تمامی خطوط قرمز سنت ایرانی به نمایش بی پروای تن خود اقدام می کند . اصلا" کار ی به درست یا نادرست بودن نفس عمل ندارم چرا که هر انسانی اختیارش دست خودش است ولی این می تواند زنگ خطری برای مسئولین جمهوری اسلامی باشد تا در صورت داشتن گوشی شنوا لحظه یی به این بیندیشند که چگونه می شود نسلی که با تعالیم و آموزه های اینان رشد می کند و می بالد و در صورت یافتن فرصتی چنان کارهای می کند که بی شک ریشه در عقده های فرو خورده سالیان گذشته دارد .
به قول رضا مارمولک در فیلم "مارمولک"اینقدر برای بهشت رفتن فشار می آورند که از آن سر جهنم می زنند بیرون.رومینا گشتاسپی بعنوان مصداق این قضیه در بین همگنانش استثنا نیست بلکه قاعده و نمونه بارز جوانان امروز و دست پرورده جمهوری اسلامی هستند که اگر آب باشد نشان داده اند که شناگران قابلی هستند.
این یک دغدغه قدیمی ست که اگر یک روز حجاب در این کشور الزامی نباشد چند درصد از جمعیت خودشان را ملزم به اجرای حداقلها می کنند.تجربه رومینا نشان دهنده خیلی چیزهاست البته اگر چشم بینا و گوش شنوائی باشد و بازهم با طرحهای مثل امنیت اجتماعی سعی در کوبیدن آب در هاون نکنند.
حالا همه اینها یک طرف جناب ضرغامی از آستین مبار کشان یک آس دیگر هم رو کرده اند آنهم جعل کردن اسم فیلم سینمائی برای آثار صد تا یه غاز تلویزیونی ست .آخر پدر من چه کسی به شما گفته فیلم سینمائی یعنی تعدادی تصاویر پشت سر هم که تایمش حدود نود دقیقه است .به خدا هر کس این مشاوره را کرده یقینا" اگر قصدش تمسخر و ریشخند کردن شما نبوده حتما" اطلاعاتش در همین حد است و الا هر کسی که کمترین آشنائی با دنیای رسانه ها داشته باشد می داند که اصطلاح فیلم سینمائی به فیلمی اطلاق می شود که صرفا" برای نمایش در سالنهای سینما ساخته شده و بر روی نگاتیو ضبط می شود و تلویزیون جهت بالا بردن تماشاگرانش با خرید رایت آنه بعد از یکی دو سال که از نمایش پرده یی آن گذشت اقدام می نماید نه اینکه هر کارگردان بیکار تلویزیون یک دوربین هندی کم بردارد و یک خانه یی را برای دو هفته اجاره کند و چهار تا بازیگر درجه شش هم گیر بیاورد و یک قصه بی مایه را به عنوان فیلم سینمائی تحویل خلق الله بدهد.
خدا وکیلی چند درصد فیلمهای که در همین نوروز امسال از شبکه های چند گانه پخش شده و می شود با فورمت سینما ساخته شده است و دست کم برای یک سانس رنگ پرده را به خود دیده است.
می دانم بد دردی ست !اینکه نمی توانید کارگردانان مستقل سینمای ایران را برای ساخت فیلمهای مورد نظرتان همراه کنید و از طرفی افکار عمومی میل شدیدی برای تماشای فیلم های ایرانی از خود نشان می دهد تا شما وادار به چنین شعبده بازیهای بشوید و از طرفی چنان فشار سانسور را افزایش دهید که آدمی مثل مسعود ده نمکی بشود سوپر کارگردان این سینما و بهرام بیضایی ،ناصر تقوایی ،داریوش مهرجویی و غیره هم بروند غازشان را بچرانند.
داود اسدی در یک کلام تلف شد ۰یا خودش قدر خودش را ندانست و یا اینکه سینما و تلویزیون ایران قدر او را ندانستند.او که از اوائل دهه هفتاد و با برنامه طنز " ساعت خوش" خود را به مخاطبان شناساند به همراه "ارژنگ امیر فضلی"متن و اجرای تعدادی از بدیع ترین و تلخ ترین طنزهای آن برنامه را بر عهده داشتند و در جای خود سهم عمده یی در گل کردن آن برنامه و انداخته شدن طرحی نو برای برنامه سازی طنز تلویزیون داشتند. طرحی که بعدها به همراه مهران مدیری در "پرواز ۵۷"و "ساعت خوش"پخته تر عرضه گردید و رفته رفته با تقسیم کار گروه بار کارگردانی به دوش مدیری افتاد و جور نویسندگی را هم ارژنگ و داود کشیدند.اما به گند کشیده شدن برنامه ساعت خوس باعث بیکار شدن داود هم شد هر چند در این اثنا فیلم "دیدار " را کار کرد و در آن نقش یک معلول جنگی را ایفا نمود ولی حاشیه های ساعت خوش به همراه تصادفی هولناک که جان سالم از آن بدر برد در سالهای بعد از کمیت و کیفیت کارهای او کاستند.
داود اسدی آن گونه که گفته شده آدم بشدت توداری بوده و این از بازیها و متن های که می نوشت به خوبی عیان بود. هیچ گاه نمی شود از یاد برد آیتمی که خود تنها بازیگر آن بود و در حالیکه مدتها خودش را جلوی آینه مرتب می کرد و کت و شلوار دامادی اش را پرو می کردبعد از مدتی با دسته گلی در دست و لباس دامادی بر تن به رختخواب می رفت تا بلکه در خواب رویای دامادی را ببیند.یا در طنز بشدت گزنده دیگری او نقش پدر بزرگی را بازی می کرد که نوه و نبیره هایش برایش جشن تولد گرفته اند وصدای سوت و کف اشان گوش فلک را کر کرده و او اشک شوق می افشاند و لحظا تی بعد دوربین عقب تر می رفت و ما می دیدیم که پیرمرد دستگاه ضبطی جلویش گذاشته و همه اینها از نوار کاست پخش می شود.
.jpg)
فیلم سنتوری کم کم از محاق بیرون می آید و تقریبا" تمام علاقمندان سینما هر یک به نحوی آن را تما شا می کنند تا راحت تر نسبت به ضعف و قوت آن رای صادر نمایند.
فیلم به صورتی کاملا" مشهود فیلم داریوش مهرجویی ست . جایی که او در فیلمنامه و اجرا از کوچکترین جزئیات هم صرف نظر نکرده و در پی ایده ال هاست و به نوعی روایتگر سرگذشت ملالت بار هنرمندان عصر حاضر ایران است که در تنگنای سیاستهایی سلیقه یی و تنگ نظرانه حاکمیت بستر خلاقیت اشان فراهم نشده و رفته رفته چشمه زاینده اشان خشک شده و در دام انواع و اقسام نا به هنجاریهای اجتماعی گرفتار آمده و زمینه سقوط اخلاقی اشان را فراهم می آورد.
فیلم آشکارا تلاش می کند که دنیای کوچک علی سنتوری رابه مثابه جامعه هنری قرار گرفته در منگنه تصور کرده و آن را بک جامعه بزرگتر تعمیم دهد و هر چند در این میان به زعم برخی ها رو به اغراق می آورد ولی این بزرگنمایی ها سبب ساز آن سقوط شده و هر چه این ارتفاع بیشتر باشد در نتیجه شدت سقوط بیشتر به چشم می آید. بهرام رادان در نقش " علی سنتوری " تمام تلاش خود را برای به تصویر کشیدن برهه های مختلف علی به عمل می آورد و انصافا" هم در بیشتر اوقات این تلاشها به ثمر نشسته و علی عاشق و هنرمند و پر طرفدار با علی مچاله شده و درهم شکسته و تنها مانده به خوبی بازنمایانده شده است.هر چند از نقش یک همبازی خوب مثل گلشیفته فراهانی- که با تمام وجود خودش را در اختیار فیلم قرار می دهد- و کارگردانی چیره دست مثل داریوش مهرجویی - که همیشه بازیهایی استثنائی از بازیگرانش می گیرد-نباید به راحتی گذ کرد.
یکی از جذابیتهای غیر قابل انکار فیلم موسیقی و در راس آن خواننده جوان و محبوب مردمی این روزهای تهران -محسن چاووشی-است که به رغم شباهتهای صوتی غیر قابل انکارش با سیاوش قمیشی باز هم چنان شنیدنی ست که آلبوم ترانه های خوانده شده در فیلم بسیار پیشتر از خود فیلم پرفروش شد و در صورت اکران یکی از مولفه های جذب تماشاگر می شد.
با تمام تلخی های که فیلم آکنده از آن است اما کارگردان در انتهای فیلم نمی خواهد با سیاهی فیلم را تمام کند و در نتیجه بالاخره دل آهنین پدر نرم می شود و دست پسر سقوط کرده را در منجلاب را بگیر و او را نجات دهد ولی آیا جامعه غرق در فساد هم به همین راحتی میتواند خود را تطهیر کرده و به زندگی بازگردد.شاید این گمان به زعم برخی ها بتواند جامه عمل بپوشد ولی خواهان پدری پولدار و دلسوز است که مشکل بتوان پیدا کرد .
حیف که سرنوشت فیلم سنتوری این چنین نامبارک شد تا هم تهیه کنندگانش از یک فروش میلیاردی محروم شوند و سرمایه اشان بر باد رود و هم علاقمندان از دیدن یک فیلم زیبا بر روی پرده سینما بی نصیب گردند تا پس از یک سال نسخه های قاچاقی اش را در خانه ببینند.
فیلمی که در برهوت این روز های سینمای ایران واقعا" غنیمتی ست.
خبر لغو امتیاز ماهنامه های هفت و دنیای تصویر به همراه ۷ نشریه دیگر دل هر آزاده و آزادیخواهی را به درد می آورد . انگار مقدر شده است که مطبوعات یا توقیف شوند و یا شرایطی پیش آورده شود که خودشان به سمت منتشر نشدن پیش بروند.
مجله هفت حدودا" شش سالی بود که منتشر می شد و یک مجله فوق تحصصی به حساب می آمد که سعی در کم کردن فاصله روشنفکران هفت هنر با علاقمندان داشت و به مدیر مسئولی فردی بشدت اصول گرا و پایبند به اخلاقیات به هیچ عنوان نمی خواست از استانداردهای مشخص شده منحرف شود حالا چگونه این نشریه با دایره مخاطبان کوچک متهم به استفاده ابزاری از تصاویر هنرپیشگان منحط غربی دارد الله و اعلم.انگار که در غرب هنرمند نماز شب خوان هم بوده که اینان به جرم چاپ نکردن عکس اش از درجه انتشار ساقط شده اند . کسی نیست بگوید پدرجان اگر منظورتان این است که هنرمند یعنی فقط فرج الله سلحشور این را همان موقع اعطای امتیاز یاد آور شوید تا فردا بهانه چاپ عکس فلان هنرپیشه را برای بیکار شدن دهها آدم و بی مجله شدن هزاران علاقمند قرار ندهید.
از سوی دیگر علی معلم که در این سالها در همه حال ارادت خودش را به آقایان اثبات کرده است باید بعد از ۱۷ سال در دنیای تصویرش را تخته کند و برود در محله فلان مسئول گوجه فرنگی بفروشد.همان مجله دنیای تصویری که دراین سالها آنقدر فربه شده بود که به تنهایی همه سال شبهای پررونق حافظ را برای تجلیل از برگزیدگان سینما و تلویزیون برگزار می کرد حالا باید جناب معلم برود همه نوارهای چندین ساله این مراسم را بگذارد دم کوزه و آب اش را بخورد .
همه اینها فدای سر جناب وزیر ارشاد که توی این چند ماهه بد جوری دندان روی جگر گذاشته بود و بشدت تحمل می کرد تا با خوابیدن گرد و خاک انتخابات و راهیابی رفقا به مجلس شروع به تسویه حسابهای آنچنانی بکنند فعلا" که در خاکریز اول عملیات مجلات قرار دارند تا بعد نوبت کدام قشر باشد والله واعلم.
گفته بودم که می روم مسافرت ،روز سومی که مطلب قبلی را نوشته بودم به قول برادران اهل عمل دولت نهم احساسات باجناق کراسی مان گل کرد رفتیم حالی از این فامیل -که به قول الهام مربوطه (نمی دانم چرا امروز من همش از این و آن فاکت می آرم)هیچ وقت فامیل محسوب نمی شود-به همین خاطر سه روزی را رشت بودیم . جایتان خالی یک روزش را هم رفته بودیم ماسوله و یک حال اساسی کردیم هیچ حداقل از شرمندگی این شش های بی زبان هم در آمدیم تا دو قلپ هوای تمیز برایش فراهم کنیم .بعد از سه روز که برگشت همه چیز بر وفق مراد بود که از بد حادثه زد و دندان بی عقلی مان کار دستمان داد حدود یک شب و یک روز از دستش عاصی شدیم و صبح روز بعد اداره و اینها را بی خیال شده و دادیم اش دست یک خانم دکتر که بعداز چند ساعت عملیات ژانگولر بازی دست کم دردش را خواباند ولی چشمتان روز بد نبیند عصر همان روز آن یکی دندانمان شکست خورد و ماندیم بی دندان و فقط آبگوشت تیلیت کردیم و خوردیم.جایتان خالی !
حوالی روز سه شنبه بود که دلمان باز هوای وطن کرد.این وطن ما که عبارت باشد از گرمی در دو موقعیت واقعا" دیدنی ست یکی بهار و دیگری انتخابات . اصلا" همیشه خدا در این شهر انتخابات وجود دارد و از همین امروز صبح نیروهای سیاسی کار خود را برای انتخابات شورای شهر که احتمالا" در صورت وجود صحت و سلامت در سال ۸۹ برگزار خواهد شد آغاز کردند.
به اتفاق عیالات متحده رفتیم گرمی تا از حواشی این انتخابات مستفیض شویم چشمتان روز بد نبیند آدم صحنه های را می دید که از هر چی انتخابات و دموکراسی بازی بود حالش بد می شد . آخر چرا باید برای مردمی که هیچ تعریف درستی از انتخابات و پارلمان و دموکراسی ندارند این همه از مردمسالاری حرف زد ؟ما باید سالهای سال به قول فائزه هاشمی تمرین دموکراسی داشته باشیم .در این وانفسای آخر الزمان آن کسی برنده می شود که بیشتر وعده داده و شناخت وظایف یک نماینده و انتظارات معقول از او کمترین محلی از اعراب ندارد.
این چنین بود که طی چند روز متوالی یا خودم را توی خانه حبس می کردم و یا اینکه می رفتم بیرون و چرخی میزدم و از دیدن صحنه های رقت بار متاسف می شدم تا اینکه جمعه هم آمد و رفت و تنها کدورتهای بر جا ماند که بر سر کاندیداها بین افراد فامیل و دوست و آشنا بوجود آمده بود.
حالا بگوئید که در این مدت دوازده روز کدام گوری تشریف داشتم؟